تبليغاتX
دبیرستان دانشوران

دبیرستان دانشوران

دبیرستان دانشوران

نکند ارزوهام خاک شوند

نمی دانم من دیوانه شده ام یا دنیا با من قهر کرده است. فقط همین قدر می دانم که دیگر روحم در این فضای بسته آهن و صدا و ازدحام نمی گنجد،ديگر فرق ميان عشق و نفرت را نمي فهمم، يا مثل گذشته هاي كودكيم خواب نمي بينم از ستاره چيني آسمان آمده ام با يك صندوق پر از آرزو.

...چقدر زندگيم رنگ آرزو گرفته است و آرزوهايم رنگ محال. چقدر هر د‍َ م فاصله ميان من و فرداهاي خيالم بيشتر مي شود چقدر فرصتهايم كوچك مي شوند و خواسته هايم بزرگ.

چقدر...

بچه كه بودم خيال مي كردم رسيدن به آرزو بزرگي مي خواهد ؛ قامتي بلند و دستاني قوي و زور زياد.يادم هست آن روزها آرزوهايم شفاف تر بودند،هر چند وقتي شماره مي كردم از حد مي گذشتند.اما امروز كه بزرگ شده ام دیگر نمیدانم کجای آرزوها و کجای زندگی ایستاده ام . انگار میان بودن و نبودن معلق مانده ام. پشت سر خواسته هایی که جا مانده اند و رو به رو آرزوهایی که می گریزند و این تقویم رومیزی که از پس طوفان ایام تند تند ورق می خورد و من مانده ام با این همه خواسته هایی که به حقیقت نپیوستند و حقایقی که در رویا ها گم شدند.

***

دارم میان یک آینه چند تکه ،لا به لاي لاخهاي سپيد مو هايم و چينهاي زير چشمهايم دنبال  گذشته هاي شيرين مي گردم كه بوي اشتياق مي دادند و رنگ تداوم داشتند. چقدر دلم براي يك لحظه آن روزها تنگ شده است. انگار همين ديروز بود كه تمام لذت زندگيم در قدم زدن توي كوچه هاي ساكت و دويدن زير باران خلاصه مي شد.انگار همين ديروز بود كه صدايي از آن طرف سيم هاي ارتباط مي توانست هواي دلم را پر از عطر شكوفه هاي سيب كند.انگار همين ديروز بود كه...اصلا كاش ديروز اتفاق نمي افتاد ،نه كسي آمده نه كسي رفته...

اين عقربه هاي زمان هم مهلت بازگشت نمي دهند. ضربه هاي ساعت شماته دار ديوار ميهمانخانه هم مدام يادآوري مي كند كه مرگ همين گوشه و كنار چمبره زده است تا فرصتها تمام شود . طولي نخواهد كشيد كه نفسها ي آخر مي رسد و آرزوها خاك مي شوند و ما تشنه تحقق آنها مي مانيم . دلشوره گرفته ام. خدا نكند سطر آخر اين گونه تمام شود.

كاش ميتوانستم سطر آخر را خودم بنويسم. آنوقت كنار سطر آخر يك بوسه مي نشاندم با شاخه گلي به رنگ ارغواني، رنگ دلم. كاش آنقدر فرصت بيابم كه حاشيه آرزوها يم را با عطر گلاب و گلدان شمعداني حاشور بزنم. آنقدر كه بتوانم غبار غربت نگاه ها را بزدايم و ديوار بلند فاصله ها را بشكنم. آنقدر كه بتوانم در دلها بذر اشتياق بكارم .كاش ميتوانستم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 0:19  توسط کیان  | 

سهم من کجاست؟

کاش می شد زندگی را از سر سطر نوشت...آنوقت روی تمام سطوری که تو مرهم زخمهایم شدی خط می کشیدم تا دغدغه بی تو ماندن دست از سرم بردارد...روی تمام قدم زدنها ... تمام باران خوردنها... تمام دقایق تنهایی که تو قصد داشتی با نوشتن کلمه ها به حقیقت احساس من برسی و من هی بیراهه می رفتم تا تو را گیج کنم.                                                                                           اصلا من که به آن همه زخم عادت کرده بودم مرهم می خواستم چه کنم که زخمی ماندن هزار بار بهتر از مرهمی است که به یکباره بیاید و درد ها را التیام بخشد و یکباره هم دریغ شود...دارم میسوزم...نیستی تا ببینی دملها دوباره سر باز کرده اند... نیستی تا ابرهای سیاه آسمان آرزوهایم را کنار بزنی و خورشید را میهمان دلم کنی... دیگر برای ادامه این راه دشوار بی بهانه شده ام و تو خودت خوب میدانی بهترین بهانه بودی در شبی که حقیقت زندگیم از سرما قندیل بسته بود.                                                                                                                                       برو فقط یادت باشد وقتی نبودی خدا بود تا یادم بیاورد دنیا را نباید در جملات قشنگی که هر روز برایم می خواندی خلاصه کنم، حتي همين حالا كه حسابي دلخورم كرده اي باز هم خدا هست تا يادم بدهد چگونه از نعمتهاي او لذت ببرم و چگونه اين همه بي تفاوتي تورا لا به لاي لذتهاي زندگي گم كنم . همين را مي خواستي نه؟مي خواستي هر وقت تو خواستي در زندگيت حل شوم و هر وقت خسته شدي حذف شوم ...ميبيني باز هم همه چيز همان شد كه تو خواستي پس سهم من چه مي شود؟                                                                                                                                   همیشه به یادتم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 22:42  توسط کیان  | 

از کیان جان به خاطر دقت در پیدا کردن این عکس ممنونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:46  توسط کیان  |