سهم من کجاست؟
کاش می شد زندگی را از سر سطر نوشت...آنوقت روی تمام سطوری که تو مرهم زخمهایم شدی خط می کشیدم تا دغدغه بی تو ماندن دست از سرم بردارد...روی تمام قدم زدنها ... تمام باران خوردنها... تمام دقایق تنهایی که تو قصد داشتی با نوشتن کلمه ها به حقیقت احساس من برسی و من هی بیراهه می رفتم تا تو را گیج کنم.
اصلا من که به آن همه زخم عادت کرده بودم مرهم می خواستم چه کنم که زخمی ماندن هزار بار بهتر از مرهمی است که به یکباره بیاید و درد ها را التیام بخشد و یکباره هم دریغ شود...دارم میسوزم...نیستی تا ببینی دملها دوباره سر باز کرده اند... نیستی تا ابرهای سیاه آسمان آرزوهایم را کنار بزنی و خورشید را میهمان دلم کنی... دیگر برای ادامه این راه دشوار بی بهانه شده ام و تو خودت خوب میدانی بهترین بهانه بودی در شبی که حقیقت زندگیم از سرما قندیل بسته بود. 
برو فقط یادت باشد وقتی نبودی خدا بود تا یادم بیاورد دنیا را نباید در جملات قشنگی که هر روز برایم می خواندی خلاصه کنم، حتي همين حالا كه حسابي دلخورم كرده اي باز هم خدا هست تا يادم بدهد چگونه از نعمتهاي او لذت ببرم و چگونه اين همه بي تفاوتي تورا لا به لاي لذتهاي زندگي گم كنم . همين را مي خواستي نه؟مي خواستي هر وقت تو خواستي در زندگيت حل شوم و هر وقت خسته شدي حذف شوم ...ميبيني باز هم همه چيز همان شد كه تو خواستي پس سهم من چه مي شود؟
همیشه به یادتم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 22:42  توسط کیان
|
